صبح ها که ازخانه می زنم بیرون ... این روزهابرگهای نو شکفته سبزخوشرنگ چشمان ادم را نوازش می دهندو لبخندبه لبان ادم میاورند که اری بهار نزدیک است ...
و انچه بیشتر مراسرخوش می کند .. دیدن پیرمرد ی است که بالباس ورزشی اگرچه خمیده هر روزصبح زود شایدبه عادت مالوف هر روز مسیری را پیاده روی می کند.. این پیرمردبرای من یادگارروزهای نوجوانی است که آن موقع مغازه کوچک لوازم التحریر داشت و ما دانش آموزان رابسوی خود می کشاندبرای تهیه قلم ودفتر ..که انروزها اقا سانکار می نامیدیم ش و هرروزک هایشان رامی بینم به عادت کودکی سلامش میدهم..سلام اقا سانکار
و با نوایی گرمتر میشنوم..سلام بابا جان ... زنده باشی
یادداشتی بر ظهیر...ما را در سایت یادداشتی بر ظهیر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 115